تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
سه شنبه نهم تیر 1388
دیروز چشمهایم رو به سیاهی رفت،عرقی سرد از پیشانیم فروریخت و یک ربع افتادم ،مرگ را حس کردم.

این آخر هفته به آهنگهای اعجوبه ای  پاپ  و راک و روح  آنگونه که الیزابت تیلور ملقبش کرد گوش می کنم. حالا معنی مرد ی در آیینه را می فهمم.تغییر ی که در راستای تکامل گرایی ش انجام داده بود. برای بسیاری مشمئز کننده بود،تهمت های بی استناد و این جریده هایی که تنها به فروش فکر می کنند از قبل او را کشته بودند.این ها هم بالا می برند و از آن بالا زمین می زنند .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:56  توسط رامتین  | 

سه شنبه دوم تیر 1388


از تو می خواهم بدانی، یک چیز را


تو خود می دانی که چه گونه است :
اگر نگاه کنم
به بلور ماه،به بوته ی سرخِ
پاییز آهسته ی پنجره ام
اگر دست بکشم
نزدیک  آتش
روی خاکستر ناملموس
یا چروکیده تنِ کنده ی چوبی


همه چیز مرا به تو می رساند

آنگونه که اگر هر چه هست
 از عطر ها و نور و فلزات
قایق های کوچکی شوند
که به سوی  آن جزیره هایی از تو که انتظار مرا می کشند،
روانند.

باشد ، حالا
اگر کم کم تو
از دوست داشتنم بایستی
من هم باید کم کم از دوست داشتنت دست بردارم


ناگهان، اگر فراموشم کنی،
به دنبالم نگردی،نگرانم نباشی
پیش از آن باید از یاد برده باشمت
 

بسیار دیوانه وار که فکر کنی
باد پرچم هایی
که از زندگی من می گذرند
 و تو تصمیم به ترک من در کرانه ی قلبی بگیری که من درش ریشه دارم
به یاد آور،
که آن روز
در آن ساعت

باید آغوش و ریشه هایم را برکنم در جستجوی سرزمینی دیگر

اما
اگر روزی
ساعتی
احساس کنی
که مقصد راه سرنوشت من هستی
با شیرینی سخت سنگدلانه ی بیجا
اگر روزی گلی
تا لبانت در جستجوی من بروید
آه عشق من
همه ی آن آتش دوباره در وجودم گُر می گیرد

در من هیچ چیز فروکش نکرده یا فراموش نشده
عشق من ،عشق تو را می پروراند
عشق من
و تا آنگاه که زنده نگه بداریش
در آغوشت خواهد بود
بی آنکه مرا رها کند

پابلو نرودا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:15  توسط رامتین  | 

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم
هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است
طرف ما شب نیست
چخماقها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست
بر لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم
و شب از ظلمت خود وحشت می کند

 

                                                                                الف.بامداد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:17  توسط رامتین  | 

پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388

تو بر پشت شبدیز جاه طلبی خود  و من از مدائن دلسردی هایم فرار می کردم

بلور دلکشت را در چشمه ها دیدم و ندانستم تویی

تو من را نشناختی و هر دو راه خود را گرفتیم

کاش من نوامبر تو بودم


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:7  توسط رامتین  | 

دوشنبه هجدهم خرداد 1388
تو حق داری، که سبز و سپید و سرخ ببینی
به من هم حق بده که جز سیاه چیزی نبینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:52  توسط رامتین  | 

شنبه شانزدهم خرداد 1388
تو که امروز خود به دستانت دست بند های سبز زده ای، نمی دانی که فردا برای آزادی دیگر نمی توانند تکان بخورند...نمی توانند فکر کنند و نفس بکشند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:53  توسط رامتین  | 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
My tactic is
to look at you
to learn how you are
to love you as you are

my tactic is
to talk to you
and to listen to you
to build with words
an indestructible bridge

my tactic is
to remain in your memories
I don't know how
nor
with what pretext
but to remain with you

my tactic is
to be frank
and to know that you're frank
and not to sell to ourselves
simulations
so that between us
there is no curtain
nor abyss

my strategy is
in contrast
deeper and
more simple

my strategy is
that one of these days
I don't know how
nor
with what pretext
you finally
need me.
Mario Benedetti:

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:56  توسط رامتین  | 

شنبه نهم خرداد 1388
اینجا شمشاد ها گل می دهند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط رامتین  | 

جمعه هشتم خرداد 1388
من یادم نرفته

که نهنگ ها خودکشی می کنند

خودم رو زدم به فراموشی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:11  توسط Pasha  | 

یکشنبه سوم خرداد 1388
سایه ها مظهر راستی من اتد

که به دنبال تو در شب های دروغین می گردند

آه مگر چند نفر با شمع پیاده راه می روند؟

سایه پیدا نیست،همه جا محکمه ی نیرنگ ها برپاست

صادقانه هیچ کس به فروش غنچه ها قانع نیست

همه بوته ها را از ریشه حراج می کنند



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط رامتین  | 

All rights reserved© 2007-9