لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:35  توسط Ramtin
|
دارم از تنهایی دیوونه می شم
توی پیله م دارم پوست می اندازم
آخرش بیرون میام؛ پروانه می شم
شهد گل های سپید و می کشم...
تو میای سنجاق خونین تو دستات
با یه تور عروسیه قشنگ
گیر می افتم می کشیم
می شم لای آلبومای رنگوارنگ
تن خشکیدمو به بچه ها نشون می دی
می گی یه کی بود اما نه خیلی زرنگ
من وامونده ازون روز قدیم
فکر تسخیر قلب تو بودم
با خدا چونه می زدی تو ولی
من داشتم از زشتی ها دور می شدم
که نباشم دیگه اون کرم کریه
من عوض می شم اما تو داری
به گذشته های من می شی شبیه
این معامله با دکه ی اون
که تو بنگاهش جون میشه رد و بدل
نمی بینیش اما نذرت این باشه
که فرشته هاش رو کنی بغل
زندگی همش عذابه مگه نه؟
رنج و درد بی حسابه مگه نه؟
می شینم واست نقشه می کشم
نفشه هام نقش برآبه مگه نه؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:46  توسط Ramtin
|
من این خوشبختی نزدیک را با هیچ چیز عوض نمی کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:41  توسط Pasha
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:26  توسط Ramtin
|

محسن از اون آدمای جلب روزگار بود،کاسب مسلک و دو دو تا چهارتایی ،مو رو از ماست می کشید. باهاش سر یه معامله سر یه زمین آشنا شدم،بعدش گیر داد و چونه زد و طرح رفاقت ریخت. من از خواهرش بدم نمیومد و اونا هم از خداشون بود که به من غالبش کنند. نسرین دختر خوبی بود با بقیه شریفیان ها یه جورایی فرق داشت، دیپلم داشت و می خواست دنبال درس بره،مثل بیشتر هم سن و سالاش که کارشون این شده بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:57  توسط Ramtin
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:35  توسط Ramtin
|
روزهای خونین
دیوارهای کثیف
در دهان ها بوی گند شعار
سبز هرزها بر زمین
و کسانی کمتر از سلمانی ها
تازه فکر اصلاح افتاده اند
این طرف هم دستبند هایشان
به نشانه ی اسارت ذهنی کوچک
که به ودیعه دارند ، حال هر پروانه ی آزادی را می گیرد
در بناداری که کشتی های ایمان بار می گیرند
پارچه به سر ها با کت و شلوار پوش سازش می کند
کاش در شعر تو صحبت باشم
من ازین جانور ها زیر پوست انسان؛ سبز باشند یا سرخ
واهمه ای ندارم
من به فکر ایرانی هستم که آزاد باشد
مردمانی که اگر از پی دین بروند،
از سر وجدان خود نگذرند
نه این که می خواهند به چپاول خود برگردند.
کوسه ها و گربه های نر و میرغضب گرچه هنرمند باشند
پیش من اندازه ی آفتاب نمی ارزند.
من بلندای دماوند را خالی از هر توطئه ی قدرت می خواهم
روزی که مردم بیچاره دست مایه این فرصت طلبی ها نشوند
و خود از میان خود فریدون آرند
ضحاک را در بر کشند
و میهنم را به اعلای تمدن باز برسانند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:53  توسط Ramtin
|
دوباره مرا تکرار نکن
که هزار بارٍ دیگر هم
در گذشته تمام خواهم شد
همان روزها که می گفتی
نمی شود عاشق خدا بود
و من می دانستم
نمی شد عاشق خدا ماند،
و عاشق یکدیگر بود
مرا رها کن در دیروز
وقتی که چشمهایت رنگی بود
وقتی که پاییز دلم را ندزدیده بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Pasha
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:13  توسط Ramtin
|
که هنوز هم برایش دین می سازند
حضرت شاه مقصود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:12  توسط Ramtin
|