تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دوشنبه سی ام مهر 1386
می گفت همه کارامو کردم،همه چیز آمادس،بهش گفتم اطمینان آدم رو آروم می کنه...گفت نه ایمان من براش نیت کردم. به این بیت که رسید بهم پوز خند زد و گفت خداحافظ تا پس فردا که برسم حتما بهت زنگ می زنم. مصمم بودن تحقیر برانگیزی واسم داشت. امروز صبح فهمیدم که از هواپیماش جاموند .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:5  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
می چیکه رو چارقد بی بی جونم سیل اشک
یاد عشق افتادن و اونیکه ازشون گذشت
می کنن سر نماز روشونو رو به دیوار
قبله شون شده یه عکس، توی قابی که شیکست

ما می پرسیم کی بوده؟ بی بی جون،بابابزرگ؟!
می گن هر دوشون برن زیر خاک،پنجوله گرگ

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:15  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
بگذار که چشم من وداع گوید
لبانم ادایش را هرگز نمی تواند
به ناچار من امروز یک مرد می شوم
هنوز سخت است،آه؛سخت است تاب آوردن
سوگوار در ساعتی مانند این
شیرین ترین پیمان عشق است،من این چنین می انگارم
سرد بر دهانت بوسه
انگشت هایت حتی سست می فشارند
آه چه چیز، دل من را از خود بیخود کرد
هر بوسه ی دزیده را برای آوردن بکار برد
آنچنان که بنفشه ها سرور می رسانند
در اوایل بهار گرد هم آمده اند
اینک من حلقه ی گلی در هم نمی پیچم
اینک گل رز پرپری برایت نیست
گرچه زمان بهار است . (...)* من
پاییز غم انگیزی است،برای من

پ.ن : این شعر را گوته در سال 1771 احتمالاً برای معشوقه اش Frederica سروده است .

*(...) یه کلمه س که من حذفش کردم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
"بی قراری روح برای رسیدن به  خدایش" و 
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
مگر از تو می توان دست برداشت و لبانت را برای بیگانه گذاشت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:3  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیستم مهر 1386
اونقدر با چشای بسته کابوس رفتنت رو مرور کردم که رفتنت ساده شد!

اونقدر ساده شد که موندنت رو سخت کرد،

اونقدر سخت شد که رویای بودنت رو ندیدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
برای اینکه کسی نتونه دل کوچیکمو بشکنه،واسه اینکه وادار نشم با یه سلام به کسی مجال وداع بدم،دیگه وقتی از کنارشم رد می شم!سرمم بالا نمی کنم . دیگه فالگوش حرفاش نمی شینم... اونم خیلی سطحی مثه فکراش می گذره

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:24  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هفدهم مهر 1386
اگه یه روز حالمو نپرسی، هیچ اتفاقی نمی افته، فقط یه کم کمتر دروغ می گم.حالمو خواستی بدونی به آسمون نگاه کن. خوبم اگه ابری باشه ..

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هفدهم مهر 1386
می ترسم عاشقش نشم،
از خودم بیزارش کنم
ازین خواب سرمه ای،
با گریه بیدارش کنم

آخه باور نداره،
پایه یکی دیگس وسط
نمیشه؟ بهش نگم
ازش خوشم میومد

من و دو قلب سر به زیر
بهم نگو برام بمیر
دوست دارم واسه یه آن
دنبالشو لطفاً نگیر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:37  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هفدهم مهر 1386
امشب هم خواب و هم عقل از سرم پریده!دلم که گرفته هیچ...مغزم کار نمی کنه.شدم یه دیوونه که ادای آدمای قابل پیش بینی رو در میاره.یکی که به زور می خواد باورش بشه که اتفاقای بهتر از این هم خواهد افتاد.استرس کی ؟به چه قیمتی؟!!رو با امید های واهی تسکین می ده. من دیگه خودم رو هم حتی نمی تونم تحمل کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:43  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه چهاردهم مهر 1386
فکرشم نمی کردم به این تندی جمله هایه کوتاهو رج بزنم و با اکراه ننویسم
همیشه از اینکه یه نقطه ی تو پر،آخره خط بذارم،بال در می اوردم چون که می دونستم باید برم سر خط.

اما دیگه:

خبر نداشتم که به آخرین کاغذ سفید دفترم دارم می رسم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:35  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه سیزدهم مهر 1386
بهش گفتم دیگه خسته شدم، به ته خط رسیدم. پرسید ته خط یعنی کجا؟
ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه سوم مهر 1386
پاییز من!
اومدنت قرار دلدادگیه،
دو تا پرنده س که شبا
از ترس سگ تو کوچه ها
،بین درختای بلند
میون بوق ماشینا
:داد می زدن
ما که دیگه تویه قفس
با هم نمیشه بمونیم
پاییز من اومدنت!قشنگیه جداییه

بذار بپوسه هر چی گل
که تنشو باش می پوشوند
بریزه برگاش زیر پا
بوته ی خشک آشتیشون
پاییز من اومدنت!واسطه ی رهاییه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9