تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
شنبه سی و یکم فروردین 1387
واسم آهنگهایی هست که قبلا نمی فهمیدم،بعدا فکر کردم دارن از زبون من، بی وفایی تو رو می گن
حالا که همه چی واسه منم تموم شدس، می بینم خیلی بی معنا بودن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:6  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
آدم ها دو دسته اند...دسته ی اول کسانی هستند که دنبال دوست دختر می گردند و دسته ی دوم آنهایی که دنبال شوهر می گردند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:37  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
دو تکه کاشی بودند ، که از کنار یکدیگر گذاشته شدنشان زیباترین و دلفریب ترین طرح ها پدید می آمد،با کم ترین اختلاف تلورانسی!

       روزی یکی از آنها لغزشی کرد و از دیوار به زمین افتاد،گوشه ایش شکست،عابری رد شد و پای روی دلش گذاشت و مصائب روزگار لعابش را ریختند.

        هم را گم کرده بودند و دلتنگی جانشان را می گرفت. نه می شد که از بالا به پایین بیافتد که خرد می شد و نه نیروی خلاف عقلی که دیگری را به بالا ببرد. کودکی آمد و خواست پازل را بچیند ، تکه ی روی زمین را برداشت و به نزدیکی تکه ی دیگر برد

 اما به هیچ وجه تطابقی میان خط فصل بین شان حاصل نمی شد.

پ.ن : اما من حاضرم آن کاشی متلاشی باشم، تا غباری شوم و بر کناری از تو ثانیه ای بشینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
هق هق  باغ  شدیم ،در عزای باران ...دست در دامن آسمان و ز خشکیدن یک شاخه ترسان
زاری کنان و گریان  ... تا بیاید بهاران
و بهار آمد،شتابان تر از توفان
 شکوفه زد ، بنفشه   و یاس زرد رویید، باران گرفت ، جویها سرشار شد از جریان

فارغ ازینکه من و تو ،
             دو گوله برف بودیم!

با هم یکی شدیم، آری اما چه سود بعد از دادن جان
دل ما برای باغ سوخت  و نمی دانستیم این رسم هر ساله اوست
  و این ماییم که نابود می شویم ، ماییم که می رویم  و برای باغ فرقی ندارد ... چه ببارد!چه نبارد!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9