تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
با ایمان داشتن به خداوند،حس می کنی که بادبادکی هستی ؛باد و طوفان هم اگر به گوشه و کنار آسمان ببردت، باز رشته ی ریسمان هدایت دست اوست،

اما سرگردانیت که مدت طولانی بگذرد ، مثل من می شوی و ریسمان پیوستگی ت می گسلد.

رها می شوی و گردباد هاست که بیایند و به پایین بیاورندت و  از نظر نابودت کنند.

Having faith in lord, makes you feel that you are like a kite
If Wind and storm take you to the corners of the sky
Again the leading rope is in his hands
But if your wandering time prolongs, you will become like me and the cord disconnects
Then you will be free and tornado will come to make you disappear from every side

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:50  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
من دلم سخت گرفته است

چه قدر جای تو خالی است

آسمان از پشت شیشه ی اتاقم دیگر آبی نیست

 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:4  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
عشق راکد من را ساکت می کند و خیال می کنم که تو خوشبخت ترین آدم دنیا هستی،  تو که راهبه وار ز مفهوم حیات می گذری !
من کبوتر نیستم که به گنبد زرّین باورهای تو عادت کرده باشم
من برّه ی بهاری اهل چرا هستم که شبان نمی خواهم و تو گرگ گناه با هم بودن را درنده تر از آنچه هست ،ترسیم کرده بودی.
تو رفتی و سرود خوانان مذهب خویش را با خود بردی،
تنهایم گذاشتی روی این فرش ها که جماعت چیزی می پرستند که نمی بینند.
و اگر می گذاشتی که ببینمت ، ستایش می کردم و می پرستیدمت،
 و فرشته ها عاقد ما بودن،می بودند. نه این اوراد زمینی

رفتی و  من هم شعله ی چراغ عظمت آن عشق را پایین تر کشیدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:27  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9