تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
می خواستی آسمان سرخ باشد! تو ندیده بودی غروب را

می خواستی کسی قَدر تو را بداند، آنگاه که از شعف اقاقیا ها می گفتی و دلت چون شب پره ای  در اتاقی تاریک ،برای پیوستن به چراغ لک می زد...

می خواستی عاشق، داشته باشی!

و  تو ندیده بودی من را

تو ندیدی و نخواهی دید ! که چگونه اقاقیقا ها را از کوچه باغ ها کندند

تو ندیدی و نخواهی دید !که چگونه شب پرّه ی پریشانت ،قربانی اضواء کاذب شد ،و چگونه مشام او به حشره کش های نیمه موثر هرزکش معتاد شد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:30  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387
نامه دادم که خدایت نگهدار تو باد
پس فرستادی ،نوشتی:
بی کسی یار تو باد

تو نوشتی :
      راز عشقت برملا باد ! روزگارت بی خطر

من نوشتم :
     دلت را شکستم ؟ می روم ،دیگر سفر

با تو بودن اتفاقی خاص بود، خوش ترین رخداد من


تو نوشتی:
 بی تو بودن فاجعه نیست ، می رود از یاد من

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:37  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه بیستم خرداد 1387
بیا، که از افراطی ترین مرحله ی عشق بگذریم و از لمس کردن هم عاجز باشیم، من ساعت ها دست هایم را زیر چانه ام بگذارم و تو را نگاه کنم
و تو بی اعتنا به کسی که لحظه به لحظه حرکات بی هدف تو را دنبال می کند ثانیه ای درنگ نکنی،
درها بازند ، اراده کنی می روی
تعجب نکن من از ابتدا هم جنبه ی تخطی از حدود را نداشتم.
من زندگی را پوچ یافته ام! از خاموش کردن کلید آن می هراسم و تو را درین میانه  نظاره می کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:50  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه هفدهم خرداد 1387
نوشته هایت را برای آن پسره ی احمق خواندم، راستش خیلی لجم گرفت.باورم نمی شد یک احمق بتواند عاشق یک احمق دیگر بشود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
ساعت ۲ صبح : اتاق کناری،سمت راست ، زن و مردی سر نرخ با هم دعواشون می شه ، از جیغ خانوم من نمی تونم بخوابم

ساعت ۴صبح :اتاق کناری ، سمت چپ ، زن : مرتیکه تا این موقع کدوم گوری بودی؟ مرد : نایت کلاب ، از غرهای خانوم من بیدار می شوم

ساعت ۷صبح : اتاق روبرو،زن و مردی جوان ، ماه عسل اومده بودن ،از زمزمه های عاشقانه خانومه من کلافه می شوم

ساعت ۱ ظهر : پیرزنی به من خوش آمد می گوید ، با خوش آمد خانوم من وارد جلسه ی امتحان می شوم

ساعت ۵ عصر : تاکسی گیر نمی آید،آفتاب کله من را می سوزاند، خانومی با ماشینی که من اسمش را هم نمی دانم و فقط می بینم قشنگ است از کنار من رد می شود، از صدای ویرآژ خانوم، من عقده ای می شوم

ساعت ۸ شب : من در تاکسی، برای من کارتون تام و جری پخش می شود!

و امروز این شعر را می نویسم :

چی می خوام نمی دونم، کجا می رم نمی دونم
عاشقت بودم یه روزی یا نبودم نمی دونم

در کنار تو غریبه؛دور از تو  چه عجیبم
با همه وحشی و سرکش، پیش تو اسب نجیبم

عشق که افسار بریده است،پس ببین! فرمان بری نیست
من و تو در یک اتاقیم،پنجره باز و دری نیست

نور می آید و چشمم بسته از تابش رویت
هر چه بیگانه ست کلامت یا صمیمی گفتگویت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:31  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هفتم خرداد 1387
امشب هم مثل شب های دیگه س! رویای رسیدن نیست
                          در فکر تو خواهم بود، این اما ناز تو کشیدن نیست


پ.ن : سکوت شب گرفته است مرا
ولی تو نیلوفر برکه ی غوغایی
خشک خواهم شد و می میرم
تو هنوز پا برجایی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:17  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه دوم خرداد 1387
منو تصویر چراغ های شهر جادو کرده بود نه ستاره های دور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9