دوست من می دانم که تنها برای او زندگی می کنی و او هم می داند اما تو را نمی بیند چنان که من می بینمت به خواهش از دهانم می خواهم که بگوید آنچه را که در میانه ی مستی گفت که با پوست توست که رویای شب را دارم و من دیوانه می شوم با هر دکمه ای که باز می کنی او تو را ندیده که می لرزی، منتظر یک واژه،هر اشاره ،یک آغوش او تو را آنچنان که من می بینم آه می کشی نمی بیند با چشمان کوچکت که باز شده اند به من گوش من آه دوست من، من می دانم و او می داند دوست من نمی دانم چه بگویم نمی دانم چه کنم تا تو را شاد ببینم کاش می شد روح آزادی را آنچه را که او گم کرده است برایت بفرستم و جیب هایت را از پیروزی این نبرد پر کنم با رویا و امید های تازه شده می خواهم به تو هدیه ، شعری دهم فکر می کنی که تنها خبری می دهم دوست من شاید یک روز که به ترانه ی من گوش می کنی ناگهان دریابی که هرگز نمی خواستم داستان تو را به آواز بخوانم چراکه تکان دهنده است اما متاسفم دوست من هوش نیست، زیرکی هم نیست این راهی ست که من حرفهایم را می زنم کار من نیست، زبان من است
دوست من، شهزاده ی داستان های پایان نگرفتنی دوست من ، تنها تلاشم برای این است که به من اعتماد کنی دوست من ، خواهم دید که اگر روزی از این روزها آخر یاد بگیرم که سخن بگویم بدون انحراف که همه ی این داستان برایم مهم است چرا که تو دوست من هستی
محسن از اون آدمای جلب روزگار بود،کاسب مسلک و دو دو تا چهارتایی ،مو رو از ماست می کشید. باهاش سر یه معامله سر یه زمین آشنا شدم،بعدش گیر داد و چونه زد و طرح رفاقت ریخت. من از خواهرش بدم نمیومد و اونا هم از خداشون بود که به من غالبش کنند. نسرین دختر خوبی بود با بقیه شریفیان ها یه جورایی فرق داشت، دیپلم داشت و می خواست دنبال درس بره،مثل بیشتر هم سن و سالاش که کارشون این شده بود.
خانوادگی تو بازار ، چند تا دهنه مغازه ی آینه شمعدون فروشی داشتن ؛ کارشون همیشه به راه بود. محسن مغازه شو اجاره داده بود و صبح تا شب تو خونه لم می داد و می خورد و می خوابید.با یک زن و دو تا بچه، سیر نمی شد و زیر پای ندیم نشسته بود تا طلاقش از شوهرش بگیره و خودش صیغه ش کرده بود.
ندیم ترک بود ، اصالتا اهل مراغه ، با یه شوهره شفته و بی عرضه و دست و پا چلفتی که لقمه خودش رو صاف گذاشت دهن گربه ،
نسرین بهم زنگ زد، سرم شلوغ بود رفت روی پیغام: الو الو ... س س سلام ... منم نسرین ...سعید خودتو سریع برسون خونه ی ما.
اولین تماس تلفنیش باهام این بود... چه خبر شده بود؟ مگه من کاری از دستم بر می مد؟ نمی دونم کار درستی کردم یا نه که با عجله خودم رسوندم در خونشون.
زن محسن از تجدید فراش محسن خان خبر دار شده بود و اومده بود آتیش به پا کنه ، با آجر زده بود شیشه ی ماشین محسن و خونه ی شریفیان ها رو شیکسته بود، داد وهوار می زد و همسایه ها جمع شده بودن.
حالا من و چرا کشیده بودن این وسط؟
کنارش کشیدم و در گوشش گفتم : این کارا که فایده نداره، منیر خانم، باید سر فتنه رو برید.
محسن حالا یه غلطی کردخ به بابا مامان و خواهر بیچاره اش چه
که یهو داد زد : آقا سعید شما تو دام اینا نیفتینا، اینا بی آبروئن،می خوان نسرین و آبش کنن
آهای همسایه ها... شریفیانا ج...
آخه منیر خانوم حالا شما یه دقه آروم باشید...
مادر محسن اومد و صداش و ول داد : مگه خلاف شرع کرده، بچمو تو به این روز رسوندی، دلش خواسته
به تو چه زنیکه بی آبرو ، حلالشه تو رو سننه ، خانومه ندیم خانوم...مثل تو نیست که ..
اون روز گذشت ، محسن دیگه با ندیم برنامه شون تنظیم شده بود. بخور و بخواب و پول مفت به راه بود .
وای خدا دوباره تلفن از خونه از شریفیان:
این دفعه آقای شریفیان بود ، پیرمردی 100 درجه تکامل یافته تر از محسن، مکاسب خونده ، مومن و مذهبی
-داماد عزیزم سعید خان
چی؟ آی شریفیان اشتیاهی نگرفتید؟
جوون مگه ما چند تا آقا سعید داریم. امروز تشریف بیارید حجره در خدمت باشیم ؛ نسرین و مامانشم هستند.
آی شریفیان تو این موقعیت ؟ مطمئنید زمان مناسبیه؟
بله چه جورم، شب اول ماهه ذی القعده ست.
اون از اولین تلفنش اینم از دومین
حاج آقا یه چیزی
دیگه چه چیزی می بینمت ... فعلا خدافظ
رفتم توی حجره نشستم و پام روی پام انداختم با یه تی شرت چرک و جین چروگ و کفش پاشنه ور تابیده
حاج آقا شریفیان ، والله حقیقتش بینی و بین الله ( باید یه بهونه ی جور می کردم) من ازدواج کرده ام و خانومم هم خبر دارن ، می خوام بصورت متعه نسرین خانومو ان شاء الله الرحمن
- حرف دهنت و بفهم مرتیکه.....
و اینطوری شد که دیگه حساب کار اومد دستشون...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:57  توسط Ramtin
|
دل که سهل است ؛ از تو ،پاییز تو را می گیرم و به پژمردگی ات ای درخت افرا، هیجان می بخشم تو کتابی که ورق خورده ای از باور من صفحات آخرت را رو کرده ای بر من و من از برگرداندن تو دلسردم که از آغاز بنشینم و بخوانم که آدم و حوا چون ما از درختی میوه ای را چیدند و به جرمی که دانشش می نامند سقوط کرده اند به کجا و از کجا را نمی پرسد کس و زبانی که تکلم به آن می کردند خوب نگاه کن این تویی که بهشت را فروخته ای و از آنکه به جلد جدیدت دست خواهد زد، غبطه خواهم خورد من رشک خواهم برد به تو مدیونم اگر که دلت را به خود نبخشایم در میانه ی شب های بلند غربت مقصدی نیست قصدی ندارم من با تو باید دل شب ها را شکست و تو را میان راه ها بست این روایتی است که خواهی شنید از تو انکار و از من اقرار از تو اکراه و از من اصرار ای که از چهار ستون کالبد شیشه ای ت، حرارت می بارید ما بدهکار آفرینش نیستیم و سعادت را روزی شده از زیر سنگ شده یک ثانیه قبل از مرگ خواهیم یافت و ملک الموت را به خنده مسخره خواهیم کرد نشو دلسرد که من من تو را از قلمرو خورشید شرق آورده ام که برایت نقشه های داشتم من
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 8:35  توسط Ramtin
|
روزهای خونین دیوارهای کثیف در دهان ها بوی گند شعار سبز هرزها بر زمین و کسانی کمتر از سلمانی ها تازه فکر اصلاح افتاده اند این طرف هم دستبند هایشان به نشانه ی اسارت ذهنی کوچک که به ودیعه دارند ، حال هر پروانه ی آزادی را می گیرد در بناداری که کشتی های ایمان بار می گیرند پارچه به سر ها با کت و شلوار پوش سازش می کند کاش در شعر تو صحبت باشم من ازین جانور ها زیر پوست انسان؛ سبز باشند یا سرخ واهمه ای ندارم من به فکر ایرانی هستم که آزاد باشد مردمانی که اگر از پی دین بروند، از سر وجدان خود نگذرند نه این که می خواهند به چپاول خود برگردند. کوسه ها و گربه های نر و میرغضب گرچه هنرمند باشند پیش من اندازه ی آفتاب نمی ارزند. من بلندای دماوند را خالی از هر توطئه ی قدرت می خواهم روزی که مردم بیچاره دست مایه این فرصت طلبی ها نشوند و خود از میان خود فریدون آرند ضحاک را در بر کشند و میهنم را به اعلای تمدن باز برسانند.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 4:53  توسط Ramtin
|
پاییز می شود خدا را پشت آن پنجره ای که به رویم بستی دید زد عقده هایم سر باز می کنند گویی اینجا جواب می دهد از پیرمردی که دنیا را از سر بازی آفرید و بعد از دعوایش با مقرب ترین عابدش ،مخلوقش را تنبیه کرد چه می شود انتظار داشت؟ یگانگی ؟ نه اگر بیشتر بودند اینگونه یکه تاز نمی شد عدالت؟ بی عدالتی بیشتر به اصفاتش می خورد فرستندگی ؟ نه صدا نه سیمایش، نه نور و اصواتش به من نمی رسد می خواهد بگوید که پاییز یعنی اینکه می میرید و باز می رویید؟ از قبر ما چیزی اگر درآید، گل های سگی و بوته های خار است تو چه خوب طرف ظلمت ایستادی می خواهم فکر کنم که اگر خدا باشد، باز هم نیست پاییزم برایم عید است ؛ نه برای فصل های بعدش برای اینکه به زرق و برق جلف فصل های قبلش خاتمه می دهد لخت می کند و می زند و می ریزد می خشکاند پاییز من که بی شک می رسد نگرانم که جای خالیم را پر نکند بیا، اینجا بیا ،تنم از افیون تو دور مانده برس، زود تر برس به داد این احساس ندامت از عشق تو برایت بازی بود، مثل خدایی که قبول داری عشقی که آفریدی منی را که تنبیه کردی ببین! به خدا تشبیه ات می کنم مثل او دیوانه ای! مثل او ... جای این سه نقطه فحش بگذار کسی که عمر شادی ندیده میوه های درخت دانایی را چیده و شرمش می شود که به بندگی ات معترف باشد معترض؟ نه ... تو که نیستی باران نمی زند تا طعم باران پاییزی را روی بلوط های افتاده بچشم من شوریده ام، به تقاص از تو عشق من، مونس بیگانه ام، پاییزت مبارک این اول مهر من و توست
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:13  توسط Ramtin
|
ذکر آن دخترکان سالک که سر خود را به نشان بی نهایت می چرخاندند مرا می خنداند. با لباس های بنفش منتظر بودند تا این حرکات در دل یک نفر هم که شده شعله زند و مرا به خانقاه خود دعوت کردند. حضرت پیرشان بیشتر به مفنگی های منقلی می ماند مانده ام انسان به چه اندازه خر می باشد
که هنوز هم برایش دین می سازند
حضرت شاه مقصود
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 7:12  توسط Ramtin
|
من باید چی کار کنم , تا تو به باور برسی دردمو به کی بگم , ای که برایم نفسی نتونستم که بفهمم , واسه چي دلواپسی تو خیال نکن که جای , تو رو میگیره کسی
تو با یک بهت غریبانه معصوم تو با یک نگاه عاشق , ولی مظلوم نمی دونم , این گناه چه کسی بود که به ناباوری عشق , شدی محکوم
پشت یک ابر سیاه , نمی شه خورشیدو دید در مهآلوده شب , آخر جاده رسید , آخر جاده رسید وقتی از ناباوری , قلب تو پژمرده شد سخت از دریای عشق , حتی یک قطره چشید
نمی دونی معنی دل بستنو , در اوج باور وقتی که مستی می اسیر در حجاب ساغر نمیدونی که چه سخت , شبو تا سحر دویدن به طلوع صبح یک عشق , ولی هرگز نرسیدن
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 6:56  توسط Ramtin
|
تولد من نزدیک است، امسال هدیه ات برایم چه خواهد بود؟ در آن قماری که دل باختن به تو بردم بود، من بی تو مردم ، تو بدون من زیستی ، تو بریدی ، تو ... محبوب لحظه های بیزاری من هستی من درمانده اما، با تن خوابناک تو خشنود نمی شود، بهبودی من از آرمیدن با تو، از یکی شدن فاصله گرفته سرگشته و بی خود ، فرومانده ام در آن تاریکی،آن شب بعد از آن که ماهی را در تنگ آب دیدی و گفتی که می خواهی خفه اش کنی درها را بستی ، بعدش من بودم و نبودن احتراس گوسفندی ولذت تپش و نفس های تند و نیم بسمل بعد از من گلوی چند نفر را بریدی؟
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:35  توسط Ramtin
|
زنده ماندن این سر دنیا به عشق صحبت با تو در
نیمه شب، تو که می پرسم نبودی عذر می خواهی و می گویی حالا که هستم.
همه با من بیگانه هستند، تو دیگر نمی خواهد
بیگانه تراز همیشه شوی.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 0:46  توسط Ramtin
|
نگاهم کن که من رو به سقوطم نه این من نيست ، منی که رو به روتم بذار همه ببینن آسمونم بی فروغه بذار مردم بدونن که ستارشون دروغه
یه کاری کن ، یه کاری کن ، نگو سهم من این بوده نذار از هم بپاشم من ، از این تکرار بیهوده یه کاری کن ، یه کاری کن که می ترسم از این آوار یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ، ای یار
این منم پر شکسته ، خسته ی خسته از خودم بیزار و پر و بال شکسته ببین اسیر بن بست جنونم نمی تونم ، نمی تونم که من این جا بمونم
(تیتراژ پایانی فیلم سوپراستار)
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:13  توسط Ramtin
|
من نه ماه نه رود را نمی شکافم ، یک شبه راه صد روزه را به آسمان نمی پیمایم. من مرده را زنده نمی کنم .از گور خود بر نمی خیزم. من پیام اور فوق العاده ای نیستم
در آب اگر بیافتم غرق می شوم . من شنا هم بلد نیستم . من از انسان های معمولی کمتر هستم.
خیلی وقت است که عاشق نشده ام، به کسی نپرداخته ام. در جا زده ام. در مهمانی مثل کودن ها تنها می نشینم من انسان هم نیستم
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:22  توسط Ramtin
|
مرا بیشتر از هر کس می شناسد از خیلی وقت پیش از این ها همه ی ضعف های مرا می داند و از تک تک آنها بهره می برد
عشق خائن بسیار به خود گفتم ضعیف مشو راستی بزرگترین قصه این است که آدمی به خود دروغ می گوید
برای صدا و نفس ظالم دلم تنگ شده است اگر،اگر جانم را به آتش بزند من که برای رویاهایش شبها منتظر بودم حتی اگر به گردابم بکشاند روزی حتماٌ تمام می شود و عشق تاریک و کور پیدا می شود
و پشیمانی یواش و آهسته می آید تنهایی بسیار سرد است مثل عکس های بی رنگ
به اجبار من هم نمی درخشد
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:45  توسط Ramtin
|
دست هایش را روی سر دخترک گذاشت و پیچ و تاب موهای بلندش را دنبال می کرد. چیزی نمی گفت اما می خواست که با این حرکت خود را از سر او بیرون بکشد. دخترک که ازین به بعد گیچ شده است، دلش را نشان می داد. دست هایش را روی قلب او می گذارد. این همان دلی ست که فاتح آن بود. دلی که خون شد.اما نمی شد بیرون بیاوردش. بد شد،آزردش،پیش چشمش به او خیانت کرد، آهنگهایی را که او دوست داشت ، به دشمنانش هدیه کرد.دست به ساز نبرد و دیگر ننواخت.گذاشت و رفت ،دور شد ،نامه هایش را سوزاند. چه می خواست؟... همه چیز را دیگر جز او درس خواند، تکلیف نوشت ، ممتاز شد، شغل پیدا کرد ، خانه ای خرید ، ازدواج کرد، بچه دار شدند. متمول شد. کتب خواند ، کتاب موفقیت نوشت ،کتاب قصّه ی خودش و آن دخترک کمان گیسو را در گنجه ای بی اهمیت پنهان کرد و محال بود کسی پیدایش کند.خودش هم دوباره عاشق شده بود , عاشق زندگی... زندگی را می خواست بیمار شد ، در بستر دردی لاعلاج و ناامید افتاد ، همه سگ هایی بودند که دلداریش می دادند و له له ارثش را می زدند. خب ، داشت می مرد، نفس های آخر را با لذت و تمسخر به دیدگاه مخالفش می کشید. همه چیز را به دست اورده بود و از دست می داد. دخترک روزی نشد که او را از دل ببرد، پیر نشده بود! هنوز کوچک و نوجوان ، با گونه های سرخ و زلف پریشان مانده بود دختر نمی مرد، چون چیزی نداشت،جز او چیزی بدست نیاورده بود که نخواهد از دست بدهد . چیزی نمی خواست جز او
او نتوانست دل دخترک را بیرون بیاورد تنها دل خودش را کشته بود
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 6:43  توسط Ramtin
|
دیروز چشمهایم رو به سیاهی رفت،عرقی سرد از پیشانیم فروریخت و یک ربع افتادم ،مرگ را حس کردم.
این آخر هفته به آهنگهای اعجوبه ای پاپ و راک و روح آنگونه که الیزابت تیلور ملقبش کرد گوش می کنم. حالا معنی مرد ی در آیینه را می فهمم.تغییر ی که در راستای تکامل گرایی ش انجام داده بود. برای بسیاری مشمئز کننده بود،تهمت های بی استناد و این جریده هایی که تنها به فروش فکر می کنند از قبل او را کشته بودند.این ها هم بالا می برند و از آن بالا زمین می زنند .
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:56  توسط Ramtin
|
تو خود می دانی که چه گونه است : اگر نگاه کنم به بلور ماه،به بوته ی سرخِ پاییز آهسته ی پنجره ام اگر دست بکشم نزدیک آتش روی خاکستر ناملموس یا چروکیده تنِ کنده ی چوبی
همه چیز مرا به تو می رساند
آنگونه که اگر هر چه هست از عطر ها و نور و فلزات قایق های کوچکی شوند که به سوی آن جزیره هایی از تو که انتظار مرا می کشند، روانند.
باشد ، حالا اگر کم کم تو از دوست داشتنم بایستی من هم باید کم کم از دوست داشتنت دست بردارم
ناگهان، اگر فراموشم کنی، به دنبالم نگردی،نگرانم نباشی پیش از آن باید از یاد برده باشمت
بسیار دیوانه وار که فکر کنی باد پرچم هایی که از زندگی من می گذرند و تو تصمیم به ترک من در کرانه ی قلبی بگیری که من درش ریشه دارم به یاد آور، که آن روز در آن ساعت باید آغوش و ریشه هایم را برکنم در جستجوی سرزمینی دیگر
اما اگر روزی ساعتی احساس کنی که مقصد راه سرنوشت من هستی با شیرینی سخت سنگدلانه ی بیجا اگر روزی گلی تا لبانت در جستجوی من بروید آه عشق من همه ی آن آتش دوباره در وجودم گُر می گیرد
در من هیچ چیز فروکش نکرده یا فراموش نشده عشق من ،عشق تو را می پروراند عشق من و تا آنگاه که زنده نگه بداریش در آغوشت خواهد بود بی آنکه مرا رها کند
پابلو نرودا
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 11:15  توسط Ramtin
|
آن هنگامکه نمی دانی باید خرسند باشی یا اندوهمند... آنجا که خون خورشید را می ریزند،ساعتت را هم گم کرده ای و بی توجه به همه ی گوسپندهایی که آزادانه علف می خورند، فکر می کنی شب هایشان تمام شدنی نیست گرگ ها دست هایشان را به آسمان که بلند می کنند که ثانیه ای هم که شده چوپان بخوابد . هنوز درنیافته اند که چوپان با چشم های باز مرده است.
با خود چه کردی؟ ... پلی برای بازگشت نمانده، دیگران که رفتند آبی ها را می دیدند ، توان کسی شدن داشتند تو تنها خودت را بی کس می کنی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:28  توسط Ramtin
|
دست و پا زدن های گیرافتاده ها در قعر علامت شادی که نیست
این که من دوستت دارم چیزی را عوض نمی کند ، معجزه که نمی کند...
در گودی این چاه هر چه "آن" را هم بگویم، من را به بالا نمی کشد
بگذریم این روزها صحبت باید از تو باشد، نه این که همیشه نبوده؟!
می گفتی برایت فرقی نمی کند، بی معنی ست و من می گفتم که چرا؟!برای من که خیلی فرق می کند
چه خوب شد که اینجا همه چیز برایت می نویسم درست مثل قدیم ها...
باور نمی کنی که هنوز در قلب من جای داری؛ بروم ؛نروم ...باشم نباشم بمانم یا نمانم باز تو هستی
می دانم خوب می دانم که جایی در دل و یاد تو ندارم،
من فقط دیوانه ای هستم که آخر شب ها تنها در میرداماد راه می رود و برای تو و هر آنچه دوست دارد و از آن دور تر می شود مثل همین بلوار مثل سپانلو با "یک پیام ساده" ؛آرزوی "خوش باد روزگارت"می کند
پ.ن :گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بیتو خوش نباشد رو قصه دگر کن
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:40  توسط Ramtin
|
گفتی کجا نوشته اند که نباید با طناب اسیر را بست؟ و بعد دستگیر تو شدم ، زمانی رسید که بندها را باز کردی و گفتی برو! من پیش از تو رفته ام! از حافظه ی گس ناکامی ها... هنوز جای زخم هایت مانده است من دیگر هرگز نخواهم توانست درست راه بروم ،
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 23:44  توسط Ramtin
|
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه ی اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودازده از عشق شرر داشت او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش افسردگی و سردی ی کافور نهادم او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
سیمین بهبهانی
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:24  توسط Ramtin
|
با بهار که از من جدا شدی، هر سال که می رسد یأس از نو شدن و ترس باز بی تو شدن می کُشدم هر چه پای بکوبد بهار ، دست بیافشاند به بار ... هر چه روید نسترن ....هر چه گل گوید به من هر چه دارم توان ، هر چه بیزارم از بهار ...پیش هم می گذارم...
و قصد دارم راه را ببندم بر روزگار
عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
چونست که عید آمد و نوروز نیامد
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:41  توسط Ramtin
|
باد با خود ابرهای خاکستری را که بر دل آسمان پهنه زده اند ، می برد. گیسوان طلایی دخترک آرزوهای من را آشفته می کند و کم کم به هیبت دیوی از خودخواهی در می آید که کلید شهر فردا ها را گم می کند.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:23  توسط Ramtin
|
با تو باید،چون زمستان می رود،در گلخانه شکستن
با شرابی گرم کردن،این لبان بسته ی من
منصرف از دل ربودن، خسته از با تو بودن
از هوای تازه خواستن تا به گلدان نشستن
بس که این گوشه و کنارت،انتهای اشتیاق است
شهد شیرینت ؛حراج هر پروانه ی باغ است
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:44  توسط Ramtin
|
باورت می شد؟ بعد از آنکه من و تو به یکدیگر هیچ احساسی نداشته باشیم...زندگی مثل فیلم های قدیمی سیاه و سفید نشود؟ باور می کردی! بدون عشق ما، چیزی به هم نخورد؟
و آنگونه که اشعار کهن می گویند : پرنده ها بخوانند و زمستانی ها بروند و گل ها برویند و تو دوباره عاشق شوی!
پ. ن : مرده دیگه در من ...خورشید شهر نگاهت
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 21:1  توسط Ramtin
|
اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاید که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:12  توسط Ramtin
|
رفتن چنان سخت می نماید،که زمانی برای گریستن نمی ماند، پنهان زار کشیدن هایم کوتاه اند
من دیگر آفتابی را نخواهم دید که اتاق مرا روشن می کرد، اتاق من همیشه تاریک می شود در نمی زنند تا مرا بیدار کنند، من همیشه در آن اتاق خواب می بینم که برگشته ام
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 16:25  توسط Ramtin
|
زبان ،نشانه ای گویا از فرهنگ و تاریخ ملت هاست . هم خانوادگی اقوام انسانی به آسانی از آن بدست می آید. از بخت بد،حملاتی که بیگانگان به زور شمشیر بر مرز های جغرافیایی وارد می کنند،سلطه ی دراز مدت آنها بر مردم،در زبان ملت دربند بازتاب می کند ، ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 22:55  توسط Ramtin
|
مائو عمری را در مبارزه با اعتقادات الهی مردم گذرانید اما وقتی در حال احتضار بود و از او پرسیدند آرزوی تو چیست ؟ گفت : ملاقات با خدا با دوستی در ترمینال مسافربری (نه فرودگاه! ) به یک چینی بر خوردیم ،بعد از آنکه او فهمید اون آقای نسبتاً محترم بی دین است.... دوستم از من خواست تا سئوالی را که تداعی کننده ی وجود واجب الوجود است و در کتاب های دینی خوانده ایم از او بپرسم : وقتی در سخت ترین مراحل زندگی هستید ؟ که دیگه هیچ راهی نداری؟به کی مراجعه می کنید؟ گفت : به دوستام،خانوادم ...می شینم فکر می کنم کلیسا هایی که در دوران کمونیستی شوروی زیر زمینی شده بودند به محض فروپاشی اتحادیه از زمین سرباز کردند ...
اولین مساله ای که باید از یک ایدئولوژی پاسخ داده شود : "هدف آفرینش" است این مورد بالاتر از اصل خالق قرار می گیرد ... این جواب رو هر کس باید بتونه برای فلسفه ی حیاتش بده...فارغ از آنکه به خدایی اعتقاد داشته باشد یا نه
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:1  توسط Ramtin
|
قلمی دارم که از پس کتابت آنچه گذشت بر نمی آید، خواهمش شکست... ساعتی دارم که از ملاقاتت به این طرف نمی ایستد،به آب خواهمش بست. عینکی دارم که از روئیت تو،جز ناچاری من در نمی یاید،خواهمش شکست. چشمی دارم که همه را می خواهد شکل تو ببیند،خواهمش بست. دلکی دارم که تو را از خود نمی راند،خواهمش شکست. معبری دارم که از پیش تو می خواهد برود،راه خواهمش بست. پنجره ای دارم که با خاموش شدن چراغ تو ،به شب می ماند...خواهمش شکست.
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 1:31  توسط Ramtin
|
پا به مرزهای کهن ایران زمین که می گذاریم، خاکی که نگذاشتند و نگذاشتیم برای ما به میراث بماند،قلمروهایی که با میل خود زیر چتر حفاظت ارتشی چند ملیتی می رفتند و کشتی و جنگجو می فرستاندند. شاید بفهمیم که تا آن حد بی اطلاع مانده ایم که اینها (تاریخ پنهانی خود) را از راننده تاکسی هاشان می شنویم، به آنها هم گفته شده که به یورش اسکندر ببالند و این گونه تاریخ خلاصه می شود
برای کشته شدن یک نوجوان آنچنان همهمه برپا می کنند که دولت شان را به پای استعفا می کشانند.مهد دموکراسی و فلسفه و ادبیات و علوم سیاسی و تاریخ نگاری وریاضی و تئاتر هستند ؛ چون هر چه داشتیم را اینها یا دیگر اقوام مهاجم به آتش کشیدند، قومی بوده که ایران را تاراج نکند؟ ترکان و یونانیان و اعراب و مغول ها و روس ها، انگلیسی ها..
زهر همه ی شان را چشیده ایم...
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:47  توسط Ramtin
|