تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
دوشنبه چهارم آبان 1388
آن قدر به تو نزدیک هستم که کافیست دستهایم را کمی دراز کنم تا تو را در آغوش گیرم

من این خوشبختی نزدیک را با هیچ چیز عوض نمی کنم

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه پنجم مهر 1388
من در گذشته تمام شدم

دوباره مرا تکرار نکن

که هزار بارٍ دیگر هم

در گذشته تمام خواهم شد

همان روزها که می گفتی

نمی شود عاشق خدا بود

و من می دانستم

نمی شد عاشق خدا ماند،

و عاشق یکدیگر بود

مرا رها کن در دیروز

وقتی که چشمهایت رنگی بود

وقتی که پاییز دلم را ندزدیده بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
حالا که همه چیز تو را به یادم می آورد،

تو مرا به یاد هیچ می اندازی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:6  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه هشتم خرداد 1388
من یادم نرفته

که نهنگ ها خودکشی می کنند

خودم رو زدم به فراموشی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:11  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
نجابت چشم های تو پشت عینک دودی

مرا عاشق خود کرده بود


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
تو هم می دانستی
نگاه های هرزه ی من،
در جستجوی نیمه ی گمشده،
به عشقی پاک نخواهد رسید...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:14  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
تو می روی
و من لبخند می زنم
باور کن جای تاسفی نیست
کدام احمق یک قله را
دو بار فتح می کند؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:10  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه بیست و هشتم دی 1387
نگاه کن!
من از تکرار ٍ دیوانه وار ٍ خاطرات ٍ تو، به تکرار ٍ دیوانه وار ِ تکرار ٍخاطراتت رسیده ام...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه سوم آبان 1387
  

 کمی دور تر بایست، تا از تو  یک رویا بسازم، رویایی که هنوز باور نداری، رویای جاودانگی، کمی دورتر باش ،باز هم دورتر...

پی نوشت:

بگذار حقیقتی را بگویم . من توی تمام سالهایی که گذشت ، سخت هم گذشت و اما گذشت ، من توی این همه لحظه های آرام تنهایی ، خوب هم که باشد همه چیز ، خوب هم که بود همه چیز ، باز دلم تو را می خواست ، حتی لحظه ای و ذره ای . حسرتی که ماند بر دلم و هیچ آرام نشد .

دروغ گفته هر کس گفته زمان مرهم زخم هاست . یک درد هایی و زخم هایی ، خوب نمی شوند تا حالا و آخر دنیا .و غروب های دلگیر جمعه می گیرند بیخ گلومان را . یک کلمه ، یک لحظه ، یک نت زنده می کنند حسرت روز های رفته را بی هوا . راستی تو هیچ خسته می شوی از دوست داشتن ؟ آن جور که من خسته ام ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه دوم مهر 1387
آیا کسی هست به من بگوید این چه چیزی ایست که این قدر مرا  آزار می دهد؟


پی نوشت:

بعد از رفتن تو
 نه رژهای  تیره
نه بوت های  بلند
نتوانست مرا به زندگی برگرداند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:41  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه دهم شهریور 1387
به هیچ کس نگفته بودم، از این وحشت نزدیک، که ناگریز، یک روز خواهد آمد، که دیگر هیچ نمانده ، از تو در خیالم، حتی یک  تصویر ِ در مه ،  آنسو تر از رویاهایمان ،  دیگر نیست، که مرا نجات دهد، از غبار واقعیت. چرا به یاد نمی آورم؟ چه روزی بود، حتی چه سالی بود، وقتی سرت را پایین انداختی، گفتی دوستت دارم، سرد بود یا گرم، ماه بود یا خورشید، من خیلی می ترسم، از این هراس نزدیک....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:7  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه سوم شهریور 1387
همیشه از من دور بودی

پشت آن لنز های آبی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:0  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه ششم تیر 1387
ازت متشکرم، به خاطر احساس دوباره ی شادی که فراموش کرده بودم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه دوم تیر 1387
مثل قدم زدن توی مه می مونه واسه آدمی که یه عمر توی کویر زندگی کرده
مثل سقوط کردن می مونه واسه آدمی که تا حالا جاذبه رو جدی نگرفته

پی نوشت:
مثل سقوط از روی لج بازی، مثل سقوط از روی کنجکاوی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:32  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه هفدهم خرداد 1387
نوشته هایت را برای آن پسره ی احمق خواندم، راستش خیلی لجم گرفت.باورم نمی شد یک احمق بتواند عاشق یک احمق دیگر بشود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه دوم خرداد 1387
منو تصویر چراغ های شهر جادو کرده بود نه ستاره های دور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
من دلم سخت گرفته است

چه قدر جای تو خالی است

آسمان از پشت شیشه ی اتاقم دیگر آبی نیست

چند روز پیش کبوتری آمد

روی شیشه ی پنجره چغلی کرد

چند روز باید صبر کنم؟ تا باران ببارد؟

یا تو خواهی آمد؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:4  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
آدم ها دو دسته اند...دسته ی اول کسانی هستند که دنبال دوست دختر می گردند و دسته ی دوم آنهایی که دنبال شوهر می گردند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:37  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه نهم اسفند 1386

تنهایم نکن

لبخندت را در لحظه ی خداحافظی  تحسین کردم

شاید از سر تعجب.

انتظارش را نداشتم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:36  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
من نمی دونم یکی رو از ته دل دوست داشتن یعنی چی... من نمی دونم ته دلم کجاست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:54  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه هشتم بهمن 1386
قلب من سوراخ داره...به جای این که ببندیش سعی کن بزرگ باشی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:24  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه سی ام دی 1386
روزهای زیادی از آن لحظه گذشته ...من نگران شب هایی هستم که هنوز نیامده اند.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:33  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و یکم دی 1386
این بار می خواهم

تکه

تکه

تکه کنم خود را

تا دوباره دست کسی

شاید...

نه!
این پازل را

هزار بار هم که بچینی

همان می شود

"گروس عبدالملکیان"

پی نوشت:

:)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:50  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه هفتم دی 1386
من خوابم برده بود، قصه ی گوی خودخواه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:42  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه دوم دی 1386
زمانی، سراغ عشق خواهم رفت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:35  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه هجدهم آذر 1386
عینک آفتابیتو بردار،آخه دلم می خواد عشقمو از توی چشمات بخونم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:5  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه یازدهم آذر 1386
ببخشید! ولی زندگی بدون خیانت های کوچولو خیلی یکنواخت و مسخره است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:10  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه پنجم آذر 1386
توی پس زمینه ی سیاه لحظه هام گم شدم

با خودت یه عالمه ستاره بیار

تاریکمه

وقتی چشاتو ندارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:31  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
طلوع رو توی چشات قایم نکن

به خاطر لیلی ای که هیچ وقت نبوده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:16  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه پنجم آبان 1386
امشب، تو ناراحت بودی و من لال شده بودم!

منو ببخش که بعد از ۲۱ سال هنوز عبارت مناسبی برای این لحظه ها پیدا نکردم.

یه چیزی واقعی تر  از "خودتو ناراحت نکن" یا " مهم نیست"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:45  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه یکم آبان 1386
در یک آزمایش فرضی اگر تمام مردم دنیا از روش های جلوگیری از بارداری استفاده کنند........

این مطمئن ترین و سریع ترین راه برای اثبات وجود خداست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:55  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
"بی قراری روح برای رسیدن به  خدایش" و "احساس پوچی" دو تعریف متضاد از یک واقعیت هستند... واقعیت تنهایی آدم ها.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیستم مهر 1386
اونقدر با چشای بسته کابوس رفتنت رو مرور کردم که رفتنت ساده شد!

اونقدر ساده شد که موندنت رو سخت کرد،

اونقدر سخت شد که رویای بودنت رو ندیدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه هفدهم مهر 1386
اگه یه روز حالمو نپرسی، هیچ اتفاقی نمی افته، فقط یه کم کمتر دروغ می گم.حالمو خواستی بدونی به آسمون نگاه کن. خوبم اگه ابری باشه ..

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:26  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه سیزدهم مهر 1386
بهش گفتم دیگه خسته شدم، به ته خط رسیدم. پرسید ته خط یعنی کجا؟ گفتم یعنی بن بست، گفتش چه عااالی! پس بشین درستو بخون! خنده ام گرفت. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:23  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
اما من نمی تونم!
نفس عمیق بکشم و به چیزای خوب فکر کنم!
من حالم به هم می خوره
از آدم های کثافت
که بقیه آدما رو مثل خودشون می کنن
و اینطوری زیاد می شن
این قد زیاد که همه می شن
و اونایی که تا حالا نشدن
بالخره یه روز نوبتشون می شه
هر چی زودتر نوبتت بشه
کمتر حالت به هم می خوره
و راحت تر شبا می خوابی
و سر حال تر صبح ها از خواب پا می شی
شبا به جای کابوس، رویا می بینی
و هیچ چیتوی روز آزارت نمی ده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:58  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
تردید من در احساس من
با تردید تو در احساس من
..........
انتظار های آشفته، پشت صفحه ی مانیتور
و این که "من (تو)مطمئن نیستم(نیستی)"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
آسمان آنقدر به تنهایی دریا گریه نکرد تا مرداب شد.
مرداب دیگر نه تنها بود نه حسرت دریا شدن داشت.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:52  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه شانزدهم شهریور 1386
چشمهایت را ببند
تاریکی آن ها را آزار می دهد
شاید روزی خورشید راه همیشگی اش را گم کند
شاید شبی ماه اینجا سرک بکشد
چشمهایت را ببند
این همه تاریکی آن ها را آزار می دهد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط Pasha  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9