پیرزنی با اندامی کشیده، موهایی سپید اما سراپا سرخ ،لباسش، کفش هایش و حتی بند ساعتش ، که پس از انقلاب کلاهی با همین رنگ بر سر می گذاشت روز ها سر ساعت معین به ضلع شمالی میدان فردوسی کنار پاساژ فرش می آمد، و به انتظار می نشست.
60 سال یا پیشتر ، با یکسری تماس تلفنی ، قراری بین شان گذاشته می شود و برای اینکه پسر بتواند زودتر! در میان سیل همهمه ی مردم به دختر برسد از او می خواهد که قرمز بپوشد.اما هیچ گاه نمی آید،هرگز هم را نمی بینند.من شنیده ام که در بین راه ،پسر تصادف می کند و می میرد،نمی دانم شاید هم زنده باشد،شاید بر سر قرار ابداً نیامده باشد و شاید هم آمده باشد و دختر را نپسندیده باشد.هیچ کس نمی داند که چه شد. با اینکه او را دیوانه می خواندند نمی توان قضاوت کرد،پیرزن اکنون درگذشته است. اما علاقه به کسی نادیده که معلوم نیست عاشق بوده یا آزار داشته ،باوفا یا بی وفا بوده،زنده است یا مرده ، هر روز این بانو را بر قرار می کشانده است.اما در حالتی هم که باشد باز اتفاقی دردناک است .
Always there is a drop of madness in love yet always there is a drop of reason in madness
F.Nietzshe

