هق هق باغ شدیم ،در عزای باران ...دست در دامن آسمان و ز خشکیدن یک شاخه ترسان
زاری کنان و گریان ... تا بیاید بهاران
و بهار آمد،شتابان تر از توفان
شکوفه زد ، بنفشه و یاس زرد رویید، باران گرفت ، جویها سرشار شد از جریان
فارغ ازینکه من و تو ،
دو گوله برف بودیم!
با هم یکی شدیم، آری اما چه سود بعد از دادن جان
دل ما برای باغ سوخت و نمی دانستیم این رسم هر ساله اوست
و این ماییم که نابود می شویم ، ماییم که می رویم و برای باغ فرقی ندارد ... چه ببارد!چه نبارد!!!

