تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
دو تکه کاشی بودند ، که از کنار یکدیگر گذاشته شدنشان زیباترین و دلفریب ترین طرح ها پدید می آمد،با کم ترین اختلاف تلورانسی!

       روزی یکی از آنها لغزشی کرد و از دیوار به زمین افتاد،گوشه ایش شکست،عابری رد شد و پای روی دلش گذاشت و مصائب روزگار لعابش را ریختند.

        هم را گم کرده بودند و دلتنگی جانشان را می گرفت. نه می شد که از بالا به پایین بیافتد که خرد می شد و نه نیروی خلاف عقلی که دیگری را به بالا ببرد. کودکی آمد و خواست پازل را بچیند ، تکه ی روی زمین را برداشت و به نزدیکی تکه ی دیگر برد

 اما به هیچ وجه تطابقی میان خط فصل بین شان حاصل نمی شد.

پ.ن : اما من حاضرم آن کاشی متلاشی باشم، تا غباری شوم و بر کناری از تو ثانیه ای بشینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط Ramtin  | 

Share مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
All rights reserved© 2007-9