روزی یکی از آنها لغزشی کرد و از دیوار به زمین افتاد،گوشه ایش شکست،عابری رد شد و پای روی دلش گذاشت و مصائب روزگار لعابش را ریختند.
هم را گم کرده بودند و دلتنگی جانشان را می گرفت. نه می شد که از بالا به پایین بیافتد که خرد می شد و نه نیروی خلاف عقلی که دیگری را به بالا ببرد. کودکی آمد و خواست پازل را بچیند ، تکه ی روی زمین را برداشت و به نزدیکی تکه ی دیگر برد
اما به هیچ وجه تطابقی میان خط فصل بین شان حاصل نمی شد.
پ.ن : اما من حاضرم آن کاشی متلاشی باشم، تا غباری شوم و بر کناری از تو ثانیه ای بشینم



