بیا، که از افراطی ترین مرحله ی عشق بگذریم و از لمس کردن هم عاجز باشیم، من ساعت ها دست هایم را زیر چانه ام بگذارم و تو را نگاه کنم
و تو بی اعتنا به کسی که لحظه به لحظه حرکات بی هدف تو را دنبال می کند ثانیه ای درنگ نکنی،
درها بازند ، اراده کنی می روی
تعجب نکن من از ابتدا هم جنبه ی تخطی از حدود را نداشتم.
من زندگی را پوچ یافته ام! از خاموش کردن کلید آن می هراسم و تو را درین میانه نظاره می کنم

