تبليغاتX
شاید روزی خورشید بتابد، چشمهایت را ببند
یکشنبه دهم شهریور 1387
به هیچ کس نگفته بودم، از این وحشت نزدیک، که ناگریز، یک روز خواهد آمد، که دیگر هیچ نمانده ، از تو در خیالم، حتی یک  تصویر ِ در مه ،  آنسو تر از رویاهایمان ،  دیگر نیست، که مرا نجات دهد، از غبار واقعیت. چرا به یاد نمی آورم؟ چه روزی بود، حتی چه سالی بود، وقتی سرت را پایین انداختی، گفتی دوستت دارم، سرد بود یا گرم، ماه بود یا خورشید، من خیلی می ترسم، از این هراس نزدیک....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:7  توسط Pasha  | 

All rights reserved© 2007-9