پی زندگی نیایی
نه رفیق و دوست داری
نه به کس دلی سپاری
نه به انتظار یاری
نه لبی به می گذاری
نه لبی ز دلداری
نه به انجمن درایی
غم بیهوده سرایی
چنین افسرده چرایی
پی زندگی نیایی
من به روز جوانی
دل به یار خود بستم
او مرا زخود جدا کرد
سنگی زد شکستم
او به جوهر سیاهی
خط کشید به روزگارم
که فزون ز بیست سال است
گریه ی زار و زارم
من به کنج محنت خویش
از همه خلق گسستم
دل خود به بند کردم
نرود کنون نشستم
حال من چرا پرسی؟
بوسه ی مرگ مشتاقم
من دوان از پی وی
مرگ نمی آید سراغم