پی زندگی نیایی 

نه رفیق و دوست داری
نه به کس دلی سپاری
نه به انتظار یاری
نه لبی به می گذاری
نه لبی ز دلداری
نه به انجمن درایی
غم بیهوده سرایی
چنین افسرده چرایی
پی زندگی نیایی


من به روز جوانی
دل به یار خود بستم
او مرا زخود جدا کرد
سنگی زد شکستم
او به جوهر سیاهی
خط کشید به روزگارم
که فزون ز بیست سال است
گریه ی زار و زارم
من به کنج محنت خویش
از همه خلق گسستم
دل خود به بند کردم
نرود کنون نشستم
حال من چرا پرسی؟
بوسه ی مرگ مشتاقم
من دوان از پی وی
مرگ نمی آید سراغم


تو یه میوه ی رسیده
من گس و تلخ و کالم
خوشبویی و شیرین
رنگ رفته و بی حالم

پیش تو یه بی خونه
سنگفرش خیابونم
بی رخت و پیراهن
انگار نمی خوابم

تو داغی و اتیشی
لب هامومی سوزونی
من مزه تو دوست دارم
مثه پرتقال خونی

تو دختر نارنج و ترنجی
یا ماه پیشونی قصه
من دیو گندمزارم
دستام پر از پسته

می شکونم و می گذارم
زیر دندونت جونم
دستاتو می گیرم و
از این افسانه می ستونم

به شب نشینی دیوهای آلوده

نمکی توبه شکن شد.

ریخته در باور من
بوی گل ناز و سمن
زر به رخسار او
روییده چون دشت و چمن


از فیروزه گوی افشانده به چشم
خواسته در خاطر من آینه دریا شود
برگ خزان رقص کند ریزد به آهنگ قدمش
تن به تن من برسد یکی شود آیا شود؟

کژدار و نریز

شادی ز بر من روز و شب به گریز است
من از پی او و او پی جنجال و ستیز است

با جام می و ساغر و ساقی به سراغش
رفتم که بدیدم پیش دلدار عزیز است

عمرت به ملامت شده طی رامتین دریغا
این کاسه جانت به لبی کژدار و مریز است