شهری که دیگر اینک کمی روشن بود.
شهری بود زیبا و گلشن. مردمانی فارغ از غم. کوچه ها پربودند از بوی خوش گل یاس و اقاقی. آسمانی بلند و آبی. خنده بر روی لبان همه شیرین بود. و در نگاه شان مهربانی آشکار. تا شبی آمد تاریک و سیاه. برفروختند چراغ را چشم در راه سپیده. تا که خورشید بزند باز. ساعتی که هنگام آفتاب بود ولی خورشید نیامد. در شگفتی که چرا و کجا شد؟ ساعتی که وقت ظهر می باید بود تاریک تر از همیشه . یک تن گفت که این خورشیدگرفتگی در می گذرد زود نترسید. فردایش هم ولی روز نیامد. مردم از بهت و هراس مانده بودند. و کسی گفت که خورشید مرده است! دیگری گفت شاید که زمین از حرکت ایستاده است و مردم به او خندیدند. پیرمردی با ریشی سفید گفت خورشید پشت آن کوه بلند مانده است. باید که به سویش بشویم رهسپار و بریم نزد آن قله هزاران ریسمان و بند. تاکشیم خورشید را از پس کوه بالا. این چنین شد که هزار زن و مرد جوان و نیرومند راهی کوه زرپاش شدند. یک فرسنگ و دو فرسنگ نه و هزار فرسنگ راه. ازبیابان و جنگل ها گذشتند. در میان راه غول های بسیار دیدند. با پریان پیکار کردند. و به جادوی کسی گرفتار شدند نیمی از ایشان سنگ شدند و یک سوم به پیکر جانواران در امدند آنانکه ماندند به نوک قله رسیدند. اما آن طرف هم شب بود! در ته دره نبود خورشیدی. آه کشیدند و به گریه از امید خود بریدند . آنچنان سرد شدند آنچنان بی روح و کرخت که سنگ از ایشان بیشتر می داشت جان . گفتند چه کنیم ؟ با دست خالی برگردیم ؟ کودک خود را چه گوییم؟ اینک چه گیاهی کاریم ؟با سرمای بی پایان چه کنیم؟ و جوانی فریاد کشید چاره ی ماست مردن! و پرتاب کرد خویش را از بلندای کوه. دیگران از پی او خود را به پایین ریختند. کوه شرم آگین شد. دره ها زخمی ازین حادثه . و روان آنها که جان افشاندند با شتاب در آسمان شد و روشنایی بخشید. برخی شدند ستاره و اختر و کوکب. برخی به هم پیوستند ماه تابان گشتند. روشنایی از ماه جادو را شکست. و طلسم سنگ و جانور بودن باطل شد و زندگان بازگشتند به شهر. شهری که دیگر اینک کمی روشن بود. بعد هم دره و کوه فاجعه را با زمین گفتند و زمین برخود لرزید و برخود چرخید .