هیچ رودی ز من تشنه ی آب
لجظه ای حس عطش را نگرفت
من دوان از پی هر جریانی
مقصد اما گریخته ز من
در سر آشوب و بلوا به پاست
چون بمیرم آن دم است ارامم.
هیچ رودی ز من تشنه ی آب
لجظه ای حس عطش را نگرفت
من دوان از پی هر جریانی
مقصد اما گریخته ز من
در سر آشوب و بلوا به پاست
چون بمیرم آن دم است ارامم.
در خانه نمی آید آن ماهرخ شیرین
گوید که شب است و جای من، در آسمان باشد
چون روز شود هم او از دیده نهان گردد
با ناز همی آید دل جوید و گوید که بازهم همان باشد
تا دربر من باشد پرهیز کند و از من دست همی شوید
وین گوشه نشینی هم دربند زمان باشد
وان آتش سوزان که جان مرا افکند
در پی همی باشد او آهوی رمان باشد
رامتین به سر دارد صد درد و به دل غم ها
با مرگ شود آرام در گور امان باشد
چگونه به من زدی ای نهاد پیری
که جوانی نکرده همه ی نشانهای خود را
بر من آشکار ساختی
پیش از انکه عشرتی داشته باشم
طعم گس خلوت را
و سایه ی بی رنگی ها رو بر تنم ریختی
که متلاشی باشم
که نخواسته باشم آشیان خود را
پر کنم از صداهای بسیار
من از انسان می ترسم
در آن لحظه که بر آغاز جنگ طبل کوبان ،می آورد برهان می ترسم
از آهن از باروت از شلیک از راه دور
از گلوله ها در نزدیک از دشنه بر گریبان می ترسم
از این خویی که دارد او
به رحمی که ندارد بر زنها و نوزادان می ترسم.
از انبوه شرارت ها به اندوه مرارت ها
ازین موجود که در کشتار شده بدتر ز حیوان می ترسم
زمین انداز سلاحت را
برافراز پرچم صلح را
که من ازین نبرد بی پایان می ترسم