Je t’écris pour te demander de faire l’amour avec moi.
C’est la seule façon de me montrer combien la vie est belle.
Ce n’est qu’ainsi que je pourrai croire
que la souffrance en vaut la peine.

Comment pourrais-tu m’apprendre cela autrement ?
Si tu ne me serres pas contre les frontières du royaume de ton corps,
si ta chaleur n’attise pas la flamme de nos désirs,
pourquoi le sens de nos respirations ne nous a-t-il jamais été révélé ?

Pourquoi nous a-t-on demandé de gaspiller nos minutes
à nous inquiéter pour rien ?
Puisque tout finit par se perdre,
gagnons pourtant, et réjouissons-nous
du bonheur de ne faire qu’un.

سوختم من از تنت
آتش گرفته پیکرم
می گدازد چیزی
در من که نیستم دیگرم
داغی سوزنده ای
کوره ی آتش فشانی
تا که خاکستر شوم
بادی به هرسویم کشانی
پخش گردم بر زمین
با خاک گردم هم آشیان
وانگهم سیلاب خواهی شد
که من را می بری ازآن میان
چون که گردابی
و من را نباشد یاری رسان
با تو من غرق خواهم شد
به ژرف بی نشان
تا پریانی ز دریا
بپرسند حال من
تو هوا بر من بیاری
دنبال من
من نفس خواهد کشید
اما بریده در نهان
از هم آغوشی ات
می شوم هر چهار رکن جهان
شعر من کهنه است و

جانم خسته از این بی کسی
پس تو کی نو می شوی

به فریادم می رسی

I told myself that I had found happiness
between the gardens, with the fire-speaking bushes,
not in money, clothes, jewelry, or watches.
The contentment over simple joys
within self or as in figurine toys.
Walking through the night,
asking strangers
what they are into—
a well or a spring of disguise.
In the darkness, temptations won.

In search of light, I’m all alone,
a trace of someone I knew,
the taste of lips that murmured
the song of waves anew.

Elevations and deceptions,

touches of sand over oceans,
the grains of bodies constructed from solitude,
for the skeleton and the nerves,
for these forgotten minds and brains.

در آن نیمه شب تاریک
با گردنبند مروارید
درخشیدی چو ماه نو
که این بار از زمین می بود
پرتو ها به آسمان راهی

کلید هستی انسان
به دستان من دادی
دلم را قفل کردی
نگاهم را دزدیدی

رازها در خانه اندوختی
و ترس از تنم دور شد
کنون دیوار می داند
چه خوب با من می گفتی


پی زندگی نیایی 

نه رفیق و دوست داری
نه به کس دلی سپاری
نه به انتظار یاری
نه لبی به می گذاری
نه لبی ز دلداری
نه به انجمن درایی
غم بیهوده سرایی
چنین افسرده چرایی
پی زندگی نیایی


من به روز جوانی
دل به یار خود بستم
او مرا زخود جدا کرد
سنگی زد شکستم
او به جوهر سیاهی
خط کشید به روزگارم
که فزون ز بیست سال است
گریه ی زار و زارم
من به کنج محنت خویش
از همه خلق گسستم
دل خود به بند کردم
نرود کنون نشستم
حال من چرا پرسی؟
بوسه ی مرگ مشتاقم
من دوان از پی وی
مرگ نمی آید سراغم


تو یه میوه ی رسیده
من گس و تلخ و کالم
خوشبویی و شیرین
رنگ رفته و بی حالم

پیش تو یه بی خونه
سنگفرش خیابونم
بی رخت و پیراهن
انگار نمی خوابم

تو داغی و اتیشی
لب هامومی سوزونی
من مزه تو دوست دارم
مثه پرتقال خونی

تو دختر نارنج و ترنجی
یا ماه پیشونی قصه
من دیو گندمزارم
دستام پر از پسته

می شکونم و می گذارم
زیر دندونت جونم
دستاتو می گیرم و
از این افسانه می ستونم

به شب نشینی دیوهای آلوده

نمکی توبه شکن شد.

ریخته در باور من
بوی گل ناز و سمن
زر به رخسار او
روییده چون دشت و چمن


از فیروزه گوی افشانده به چشم
خواسته در خاطر من آینه دریا شود
برگ خزان رقص کند ریزد به آهنگ قدمش
تن به تن من برسد یکی شود آیا شود؟

کژدار و نریز

شادی ز بر من روز و شب به گریز است
من از پی او و او پی جنجال و ستیز است

با جام می و ساغر و ساقی به سراغش
رفتم که بدیدم پیش دلدار عزیز است

عمرت به ملامت شده طی رامتین دریغا
این کاسه جانت به لبی کژدار و مریز است


هر بهانه ای بود گریختی از نوازش های موش های شهری

که با افعی ها هم لانه شوی

نه رعد و برق و نه صاعقه ای

نه دیگر از امید بارقه ای

تو با نیش سمی مارهای زنگی در معاشقه ای

با پیرهن از هم بریده ها

با زلف کشیده ها

با آنها که ادامس دهانشان بوی پونه زارها می دهد

و این تن به خاک نسپرده

را زمین می خواند

کوچه ها را با پرنیان از هم گسیخته سنگفرش اند

اگر آهسته می سوزد
چراغ شب به خاموشی
به سوی آن نمی آید
مگر گمره فراموشی
گلایه نیست اگر دارد
مهمانسرا جای آغوشی


خوشی از من گذر کرده
گرفتار هیچم من
اگر با تو بیامیزند
به پای تو نمی پیچم من

کجا رختخواب من که از پرنیان بود
و کجا این گلیم گل آلوده
کجا آن پریشانی ها
و کجا این فکر آسوده

در مدح علی

رادمردی جز علی در روزگار خواهی نیافت

بر ستم شمشیر چون ذوالفقار خواهی نیافت

گر علی خوانی شگفتی ها شود بس آشکار

در سختی جز او دستگیر و یارخواهی نیافت

بر خدا بسپار هر چه خواهد شد و آنچه گذشت

گر نیازداری جز او میاندار خواهی نیافت

حرف حق است که غم ها را ز دل ها می برد

جزاو آنکه با باطل کند پیکار خواهی نیافت

بر بزرگی ایزد و پیمبری محمد سوگند

درولایت شاهی جز علی شهریار خواهی نیافت

یا علی دریاب این رهرو راهت به لطف که چنین

مدح و اکرامت در دفتر دیگر اشعار نخواهی نیافت

من همون درخت پیرم

تو خیابون غریب

که تو دست عابراش

خنجر و تیغ و تیشه بود

تن زخمیش واسه ی رهگذرا

یه نوشته یادگاری همیشه بود

یه روزی سنجاب و دارکوب

یه کم هم صحبتش شد

یه شبی بی خواب ناخوب

سایه با خیالش جمع شد

ریشه هاش سنگفرشو

رو از جا کنده بود

شاخه هاش به اسمون

پیام رسونده بود

ولی باز غمگین و تنها

یه گوشه مونده بود

تو رسیدی و نخواستی

تو هم اونو همونجا

با کلاغا و رعد و برق

با برف و با تگرگ

اون کنارا جا گذاشتی

نگفتی مرگش از کجا بود

صورتی

راز گردن آویزت

افسونی است که واژگان را می‌بلعد

به حقیقت از بهشت روییده در تنت من را براند.

چه بسیار می خواهمت

به تکرار می خواهمت

و تو را به ماه تابیده در چانه ات می ناممت.

نیزه های رنگی رسته از دژ پیکارجوییت

چشم‌هایم را دریده.

چیزی جز تو نمی بینم.

Aujourd'hui,
tu m’as dit
que tu vivrais seul, séparé,

que tu avais vieilli,
et que les gens se moquent de toi,
que c’est moche.

Mais je sais
que tu accueilleras d’autres
dans ton lit chaque soir.

Mon ami,
celui qui sera seul maintenant,
c’est moi. Pour toujours.

Winter's Taste

The storms have taken our lips
and silence is the song everyone believes
To dance naked on the grave of what we dreamed
this is why you see the fallen leaves
Through touch, something darker is released
The living ask: why are you not deceased?
Oranges, persimmons dried for winter's taste
To reach you now, there is no haste

شب شکنان را به جشنی گواهم

چون ازیشانم، جز نور نیست پناهم

بسان مه که رقصد به بدر از هلالم

نخواهمت بگویمت که من چه حالم

تا برافتد خیمه ی دیو سیاه بد سرشت

با فرشتگان همدست و بالم به بهشت

به رنگ روشنی زنم نقشی نوین

که تا رهد ز بند خاک آن سرو برین

سروده رامتین را اگر کسی نخواند

به دفتر روزگار نامش نماند

انجیر

بگریستم زانکه دانستم می‌شود تنها هم خوش بود

که باید خوش بود.

از یک میوه ی خوش جنس انجیر

با یک آب انار و با لذت پاییز عزیز

که دل بی‌قرار را کوبید زیر سنگ

و خفه کرد ناله‌هایش را

یک سو بیفت

فواره ی جلوی خانه را دید بزن

گله نکن

خواست افسار گسلد

نیمه شب از راه رسید

جان برداشت و

بشتابید و گریخت

سر راه سرایی بود و نبود

هیچ‌کس جز او آن اسب دلیر

شیهه ای تا بکشید

ماه نگرانش گردید

ماه آن شب به پایین آمد و

کنارش آرمید.

یال این گیسوی چهره ی آن گشت

پیشانی هر دو ز مهر تابید

با سپیده ماه پنهان شد و اسب رنجید

باز خود را به گوشه‌ای برد و ندید

آن شب از عشق شان چه آمد به پدید

خودرو

خاموش شد پیش از آنکه چرخ های آن خودرو

آسفالت داغ جاده های عاطفه را لمس کرده باشند

روی من بنزین هم که بریزی دیگر

به ارزانی شعله‌ور شدن را نخواهم خرید

و من خریدار خوب چیز دیگری شده‌ام

کالایی که با آن زندگی را تاخت می‌زنند

به درگاه من بیشتر ایزدان و خدایان

به درخواست یاری آمده اند.

زپیور

نسیم داستان پریشانی ام

به بید مجنون نگفت و لرزید

ز تاک پر از انگور گذشت و خندید

به گوش شاخه یاس سپید

به سرو بلندی که سر کشید

به گوشواره های البالو

به رز سرخ و شکوفه های هلو

چنان رساند که نوبت پاییز رسید

نی لبک

نی لبک

جای آنکه دمی بر تو ساز کنم

نشستم که آهنگت را بشنوم

جای یاری رسان جان دگر بخش شدن

خود زخمی خون ریخته ام که به

تفت آهن شمشیری به بند آمدنش امید بسته ام

105

آن شب که بی پروا گشتم

۱۰۵ ستاره از آسمانم خاموش شد

درهای بسته به روی فرشته ی مرگ گشوده شد

که اندوه جانکاهم را بیفزاید

و من درین پریشانی پیوسته

جشن زادروز خود را به سوگ دگرگون کردم

آفرین باد نادانی را

ماه رقصان

ای ماه که خوش جلوه گری چرخ زنی

آن دامن پر چین خود به بالا ببری

تا بر شب این کوچه روشنی افکنی

از برف سیاهی که می‌آید خبر داری؟

مهمان ایوانت چه کسی را خواهی؟

لب پرتگاه زندگی‌ام و آماده ی آوار

اگر بیفتم هم برایم فرق داری؟

جامی است در آن جان مرا ریخته اند

از سرکشی و سرنکشی زندگی سیرم من

هر روز هزار بار آرزویم این است

زین خشکی بی آب کی گل می پذیرم من

Burning with Desire

A shadow on the wall,
sketched in inks of horror—
a portrait of love,
where a pianist ate claviers out of passion,
to write a song with notes of meeting.

No place in the dark.
Do I know your name?
Will it come to shame?
Should it be the same?

The longer the distance,
the keener the heart—
must we then be forever apart?

Through bricks and cement
crickets bravely cried;
the first kiss’s traces
still glow in the dark.

باور نکن باخته‌ام همه چیز را
داستان با تو بودن با تو خفتن با تو گفتن
و پروازم به بالای کوه‌ها را
من در پیراهنت نخ می‌شوم
در بالینت پر
و در گوش تو آهنگ

نشسته به سوگواری آرزوهای خویشتن

با خنده هایی بلند ، به تماشای نبرد

میان سوارانی خاکستری پوش

با کلاهخود های از قمر و عقرب

با اسب هایی تک شاخ و بالدار

که می دوند و غبار می‌آورند

از جایی که پایه ی درفش پیروزی اش

سنگفرش دلم را به انکار شکافته.

پیکی می‌رسد که نامش را در رویا

با هوار داد و فریاد کشیده بودم

می‌گوید :‌ پیش نرو، برگرد، بخواب

بیدار می شوم.

کفشی پیش در نیست همه را دزیده اند

حتی آن‌هایی که نبودند را.

دوباره از نو.

رضا

ای شاه خراسان، رضا

مهمان ارجمند ایران، رضا

مشکین گشته خاک توس

از بارگاهت اینسان رضا

من بهدین پیرو آیین زرتشتم ولی

قبله ی حاجات من پرتو ایمان رضا

آهوان در دشت‌ها گردند امان

چون تو باشی ضامن و پشتبان رضا

پابوسم آستانت را بار دیگر گر شود

اشک ریزم تا که غم را دریا برد آسان رضا

من خود را دگر در آینه ها باز نشناسم

این کیست که با او یکیست لباسم

خواستم که نشانش بدهم شاهپرک را

از دست پرید و سوخت، من آتش از اساسم؟


دلباخته بودم به کسی چه شد پس

سنگی به سینه نشست، نیست حواسم