وقتی تکیمون به باده..
Blind date
در تاریکی شب پر ستاره
خورشید من
و من با آن که می دانستم تو فردا دوباره طلوع خواهی کرد
دل به ستارگانی دور بستم
که شاید هزاران سال قبل مرده بودند
فردا که تو طلوع می کنی
چشم های من به تاریکی خو گرفته
من سزاوار گرمای تو نیستم
مرا رها کن
در تاریکی شب
با ستارگانی چشمک زن
که هراران سال است مرده اند
فال
346
در نگاه تو چیزیست که حال مرا خراب می کند گذشته ام را پر رنگ و آینده ام را مبهم
بین من و تو فاصله ای نیست..بین تو و من فاصله هزار دریاست.
329
که در آغوشم بخوانی من هم عاشق تو بودم هر چند که...
لعنت به تو و هر چند که - برای من تنها تو بودی.
325
عطر تن تو بود
چیزی به رنگ خون
طعم لب تو بود
چیزی شبیه عشق
رنگ دل تو بود
a taste of dornishman's wife
۲۸۵
275
ولی من همه را با تو اشتباه گرفتم
مرا ببخش
که در جستجوی تو
با هر بی سر و پایی
هم آغوش شدم.
parallel worlds
وقتی نگاهم به نگاهت افتاد
دست تو در دست دیگری نباشد.
۲۶۴
گریه هم عقده ی ما را نگشود
آخر قصه ی من مثل همه
گم شدن تو نفس باد نبود
روح آواره ی من بعد از من
کولی در به در صحرا هاست
می رود بی خبر از آخر راه
هم چنان مثل همیشه تنهاست.
۲۶۰
وقتی در کنار تو
دستانم دستانت را خجالت می کشید
245
بی آنکه بخواهی
با لبخندی
که حوریان باکره را به سخره می گیرد
242
که رویا را نمی توان زندگی کرد.
روز دهم
شوق دیدار تو
از سر دیوار
مرا رها نمی کرد
اما هر بار
تو چاق تر می شدی و عینکی تر
که این بار وسوسه ی دیدن تو
دیگر با من نبود
237
این عشق را
با هر کاری که باید
اما عشق من
با چه کاری ؟
وقتی حتی من هم نمی دانستم
چگونه می شود یک عشق را ثابت کرد
235
که توی شب نگاهت، این همه ستاره مرده
...
234
230
224
وقتی تنها آغوش سرد خاک
می شود جایی برای در کنار تو آرمیدن
و از آنجا دیگر آسمان پیدا نیست
تا نشانت دهم
چه قدر دوستت دارم
222
220
دل اسیر آرزوهای محاله...
2/12/2006
تو هنوز در جستجوی معشوقی
او کنارت بود پا به پايت همراهت بود
تو منتظر بوييدن عطر شکوفه ي بهار نارنج های
زائر سرزمين افسانه هايت بودی
که سوار بر اسبی سپيد می تازيد
چشمانت را روی همه چيز بسته بودی
تا تنها در ديدن معشوقت که با دوبال پر آلود
از فراز بلندای ابرها به تسخير روحت می رقصد باز شود
و گوشهايت را به اميد نجوای مرموز
يک صبح دل انگيز پر از رنگ بهار
که از سمت طلوع خورشيدی ناشناس
جاده ي بی انتهای غرورت در جاودانی
سخن می چيند خوب حاضر داشتی
ساده دل بيچاره ی من!
هوای نفس نفس زدن هايش متجاوز از
حریم ابریشمی تنت بر شانه هايت می خورد و
تو شلاق نسيم غريبه را می خواستی
بيچاره سرخ از خون همين آفتاب
حتی در غروب عصرهای دلگير پاييزی
پرچم بی اسب و بی بالش را پياده با پاهايی بر زمين بر می افراشت
و با چشم های سياهش به تو و آرزوهايت می خنديد
نگاهت را به کدام رويای پوشالی آشفته باخته بودی؟؟؟
بارها گفته بودي كه
اكر بيايد
آلاچيقی از پيچک های رونده بر ايش
خواهي ساخت
و بلندترين بلوط چند صد ساله ی باغت را که از کهنگی اسطوره اش می نالد
خرج ساختن نيمکتی می کني
تا سايه بيد مجنون ي بيکار نماند
بعد....
بعد چه؟!!!...
چه سود اين همه را بی آنکه حضور معشوق را در کنارت باور نداری
حال بگو
ازان همه شور و هيجان برايت چه چيز باقی مانده
جز حسرت يک ديدار
و. يک يار
تا به بالينت نه فقط شب ها را سحر کند
که بامدادان را به هم پيوند دهد
و من چه دارم که بگويم
جز آه و آه و آه
213
اندوهی که در چشم های تو خانه کرده بود ،چیزی جز تصویر خودم نبود .
211
تو مرا زنده می خواستی