شکسته بال و خسته تن
نمانده جان ز بیش و کم
رسیده ام به نا کجا
به کوی بی کران غم
گرفته روزگار ز من
هر انچه داشته ام به بر
هوای پاک عاشقی
برفته است و چشم تر
نهال ارزوی من
که باغ تو کویر شد!
نیامد آن ابر خوش
خشکیده ای دیر شد.
بگفتی به سال نو
که سبزه روید از زمین
امید تازه می رسد
جوانه ها و هفت سین
کنون ز آن زمان که تو
مرا بدادی نوید
گذشته حال و ماه و سال
به ده ها و چند عید
دل شکسته را ضماد
نمی رسد بیا ببین!
گذشته هر چه بیشتر
بریزد و تبه شود
غبار پیری به سر
به کام مرگ پیشتر
امید بود مرا اگر
کنون محال و نابجا
خیال خام من بسوخت!
ز چاره های نارسا
نه هر چه تازه گشت ورا
دردی بگیرد التیام
به زخم های کهنه ام
شمشیر خورد بی نیام
بیا زمستان مرا
همیشگی کن و بمان
من آتشی خواهمت
که باشد تیز و جاودان
مرا بسوزان هیزمم
به شعله های شب گمم
که دود من در آسمان
بخنده آید از زمان
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 7:21 توسط Ramtin
|