گر به ناراست رهی خواهم که بردارم گامی

خوابم مهمان روان هشدار

از خاک رفتگان گرامی تر از جان می شود

اینچنین نارفته باز می گردم من

اینچنین بهدینی را می دارم پاس

می ستایم آیین مزدا یسن را

باز آهرمن می آید بارنگ بسیار

با نوید خوشی

من آن خوشی را در اندیشه ی خود می بینم

بی ویناه در آرامش با آسودن

پشت پا می زنم که شکسته باد آن دیو کهن

هر گلی دارد خاری کزان

خون بریزد گر سر انگشت تو

کس را نگو

چرا از من گریزانی

در آغوشم نمی مانی

به تندی کام میگیری

برای بوسه بشتابی

سپس رو برگردانی

تو کشتی و کنار من ساحلی امن

درین دریای طوفانی

به غرق بودن چه می خواهی؟

ز آرامش پرهیزی و با من در ستیزی

کجا دیگر شود پیدا تو را راهی که بنشانی

دلم را می لرزانی

نگاهی تا می اندازی

نگاه از من میگیری

شبانگه تا که می خوابی

به رویایت شوم حاضر

به تعبیری خلافش را می خوانی