فریاد در سقوط
یک نفر پشت سیاهی ها شب ایستاده
که تو را می خواند
از ورای حسی گنگ
مبهم و نامفهوم
چیزی از جنس غریزه شهوت
یا عطش
یا مقدس تر از آن سایه ی اندوهبار
مذهب ثانیه ها رو مومن شده است
که بگوید این همه سال گذشت
این همه آمد و رفت
بخت آزموده ی ما بسته است
از همان هفت آینه ها ی بشکسته و خرد
گاه این خر که درون من می نویسد شعری
دم خود را تکانی می دهد
یادش اما نمی دانم در گیر چیست
یارش اما می دانم درگیر کیست
بارش اما می گذارم دو سه خروار کتاب
چند هزار تست
هدفی که گم کرد و گذشت
پالانی که خرید
یابوهایی که دید
چه شرف دارد این خر به همه
چقدر می فهمید ... هیچ
چه نگاهی می کرد
گویی از فرط هبوطی فلسفی
عمق هر رابطه را می درید
سنگ با قیر
بستنی با شکلات
درد با مرگ.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 10:28 توسط Ramtin
|