مادر در خانه یشان تنوری داشت برای پختن نان. همسایه در زد که شوهر چوپانت را گرگ ها دریده اند. مادر سراسیمه به دشت شتافت و کودکش را از یاد برد که در خانه تنها مانده. کودک روشنی آتش را دید و چون گرسنه بود نزدیک آن رفت در تنور افتاد. چون به خانه بازگشت با تن بی جان شوهر؛ خاکستر و دود خانه را گرفته بود. دانست که فرزند دلبندش هم از دست رفته است.زن گفت به نبرد با گرگ ها می روم. امشب
مشتی از خاکستر کودک را به چهره خود مالید و تکه ای از پیراهن همسر را که خون آلوده نبود و بوی گرگ می داد به خود بست. سگ خانه که دانست چه شد زوزه ای بلند کشید و دوستانش از اسب سواری کدخدا گرفته تا چند سگ دیگر و جغدهای دانا با ایشان همراه شدند. زن سوار بر اسب به لانه ی گرگ ها تاخت و سگ ها گرگ ها را از میان بردند. جغدها صدای پیروزی را در همه ی دشت پیچاندند.
زن با خود گفت برای کودکم چه کنم؟ به تنور و آتش خانگی چه بگویم. چگونه با آتش بجنگم.
آنگاه آبهای رود به سمت خانه اش جاری شدند. بادها وزیدن گرفتند . گویی که چاهی درخانه شان باشد که آب را می خورد. آب به خاکستر تنور رسید. باد آنجا ایستاد.
آب به خاکستر درد مادر را گفت. خاکستر در آب تنید کالبد کودک دوباره شکل گرفت و باد نفس زندگی در او دمید.