دلق افکن زاهد توبه کن ز طریقت...

خوش ترین خیال ها در سر خود داشته ایم

خرقه ها افکنده و دلق ها افراشته ایم

به نشانی که درین خانه دلی می سوزد

آتشی بر سر هر کوی و گذر بگذاشته ایم

ره به آرامش نداریم مگر خاک شویم

وانگهی دانه ی امید به شگون کاشته ایم

در نهالی که بروید از گلی که شکفد

رنگ و بوی وفا را به نگاری بگماشته ایم

به مزارم که رسیدی خنده ای کن بلند

تا بدانی زندگی را به هیچ انگاشته ایم

رامتین شعر تو را کس نخواند جز خویش

این همه ذوق از بی هنری بهر چه انباشته ایم

زجر دادی اجر بردی

من که رنجیدم

بخشیدمت

تا دیدمت

بوسیدمت

از این و اون پرسیدمت

گفتن که با چه آتیشی

اینجوری سوزوندنت

هیچی که نگفتی به من

واسه چی ترسوندنت؟