هر بهانه ای بود گریختی از نوازش های موش های شهری
که با افعی ها هم لانه شوی
نه رعد و برق و نه صاعقه ای
نه دیگر از امید بارقه ای
تو با نیش سمی مارهای زنگی در معاشقه ای
با پیرهن از هم بریده ها
با زلف کشیده ها
با آنها که ادامس دهانشان بوی پونه زارها می دهد
و این تن به خاک نسپرده
را زمین می خواند