هر بهانه ای بود گریختی از نوازش های موش های شهری

که با افعی ها هم لانه شوی

نه رعد و برق و نه صاعقه ای

نه دیگر از امید بارقه ای

تو با نیش سمی مارهای زنگی در معاشقه ای

با پیرهن از هم بریده ها

با زلف کشیده ها

با آنها که ادامس دهانشان بوی پونه زارها می دهد

و این تن به خاک نسپرده

را زمین می خواند

کوچه ها را با پرنیان از هم گسیخته سنگفرش اند

اگر آهسته می سوزد
چراغ شب به خاموشی
به سوی آن نمی آید
مگر گمره فراموشی
گلایه نیست اگر دارد
مهمانسرا جای آغوشی


خوشی از من گذر کرده
گرفتار هیچم من
اگر با تو بیامیزند
به پای تو نمی پیچم من

کجا رختخواب من که از پرنیان بود
و کجا این گلیم گل آلوده
کجا آن پریشانی ها
و کجا این فکر آسوده

در مدح علی

رادمردی جز علی در روزگار خواهی نیافت

بر ستم شمشیر چون ذوالفقار خواهی نیافت

گر علی خوانی شگفتی ها شود بس آشکار

در سختی جز او دستگیر و یارخواهی نیافت

بر خدا بسپار هر چه خواهد شد و آنچه گذشت

گر نیازداری جز او میاندار خواهی نیافت

حرف حق است که غم ها را ز دل ها می برد

جزاو آنکه با باطل کند پیکار خواهی نیافت

بر بزرگی ایزد و پیمبری محمد سوگند

درولایت شاهی جز علی شهریار خواهی نیافت

یا علی دریاب این رهرو راهت به لطف که چنین

مدح و اکرامت در دفتر دیگر اشعار نخواهی نیافت

من همون درخت پیرم

تو خیابون غریب

که تو دست عابراش

خنجر و تیغ و تیشه بود

تن زخمیش واسه ی رهگذرا

یه نوشته یادگاری همیشه بود

یه روزی سنجاب و دارکوب

یه کم هم صحبتش شد

یه شبی بی خواب ناخوب

سایه با خیالش جمع شد

ریشه هاش سنگفرشو

رو از جا کنده بود

شاخه هاش به اسمون

پیام رسونده بود

ولی باز غمگین و تنها

یه گوشه مونده بود

تو رسیدی و نخواستی

تو هم اونو همونجا

با کلاغا و رعد و برق

با برف و با تگرگ

اون کنارا جا گذاشتی

نگفتی مرگش از کجا بود