قلعه ی در هم فروریخته ....
نشسته ام کنار ساحلی
با دلی که می تپد
به یاد روزگار خوشی که
بودی کنار من
تنت به زیر آفتاب
می گفتی نخواب
من و خیال سایه ها
نبرد با گلایه ها
تو و برهنه پیرهنی
آغشته به ریز شن ها
صدای موج و کودکان
به قلعه های بی دوام
شکسته شد درهم
ریخت ز هم قلعه و هم یاد ما
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 7:41 توسط Ramtin
|