تنها که می شوم،

خیال افق برم می دارد .

و واژه کم می آید.

آری، می دانم که  نوری نیست.

در چاردیواری که خورشید غایب است؛

اگر با  من ، تو کنار پنجره نباشی.

 


به همه قلب من را نشان بده

که تو روشنش کردی

مرا در بر بگیر

با همه ی روشنایی 

که از راه ارمغان آورده ای


زمان آن شده است 

که با کشورهایی که با تو نبودم 

و شریک سفرم نبودی

بدرود بگویم 

اکنون آری 

باید با تو بیایم

و با تو بمانم

بر عرشه ی کشتی 

سرگشته ی دریا ها

که می دانم

نه دیگر وجود  ندارند

زمان وداع رسیده است


وقتی که بسیار از من دوری

کرانه ی آسمان رویای من می شود

کلام در می ماند 

و من آری

می دانم که تو با من هستی

تو ماه منی 

خورشید منی

که اینجا در کنارم هستی