خواست افسار گسلد

نیمه شب از راه رسید

جان برداشت و

بشتابید و گریخت

سر راه سرایی بود و نبود

هیچ‌کس جز او آن اسب دلیر

شیهه ای تا بکشید

ماه نگرانش گردید

ماه آن شب به پایین آمد و

کنارش آرمید.

یال این گیسوی چهره ی آن گشت

پیشانی هر دو ز مهر تابید

با سپیده ماه پنهان شد و اسب رنجید

باز خود را به گوشه‌ای برد و ندید

آن شب از عشق شان چه آمد به پدید