سوختم من از تنت
آتش گرفته پیکرم
می گدازد چیزی
در من که نیستم دیگرم
داغی سوزنده ای
کوره ی آتش فشانی
تا که خاکستر شوم
بادی به هرسویم کشانی
پخش گردم بر زمین
با خاک گردم هم آشیان
وانگهم سیلاب خواهی شد
که من را می بری ازآن میان
چون که گردابی
و من را نباشد یاری رسان
با تو من غرق خواهم شد
به ژرف بی نشان
تا پریانی ز دریا
بپرسند حال من
تو هوا بر من بیاری
دنبال من
من نفس خواهد کشید
اما بریده در نهان
از هم آغوشی ات
می شوم هر چهار رکن جهان
شعر من کهنه است و

جانم خسته از این بی کسی
پس تو کی نو می شوی

به فریادم می رسی